اندر احوالات قضاوت غلط

کوچک که بودم برای اولین بار به تبریز رفتیم. من چیز زیادی نمی‌فهمیدم اما این حس به من منتقل می‌شد که پدر در برقراری ارتباط با مردم تبریز مشکلاتی دارد. مثلاً در ابتدا که وارد شهر شدیم چون جایی را بلد نبودیم شروع کردیم به پرسیدن آدرس و این‌گونه حس می‌کردیم که به ما آدرس صحیح را نمی‌دادند و سرسری به سمتی روانه‌مان می‌کنند. این شک زمانی برای ما تبدیل به یقین شد که بعد از چند بار آدرس پرسیدن به خیابانی که اولین بار سؤال پرسیده بودیم برگشتیم. این موضوع یک حس ناراحت‌کننده را به من می‌داد که مردم اینجا ما را خیلی کوچک می‌بینند یا شاید خود را خیلی بالاتر از ما می‌دانند. بعدها با خاطرات مشابهی که اطرافیان در کوچه و خیابان و مدرسه به‌راستی یا دروغ می‌گفتند این حس در من بیشتر و بیشتر تقویت می‌شد و به یاد دارم که در سنین نوجوانی تقریباً شکی به این موضوع نداشتم.

وقتی برای اولین بار به ترکیه، شهر استانبول، رفتیم احساس می‌کردم بار دیگر وارد همان فضایی شده‌ام که در بچگی شده بودم و با برخورد بد و ناراحت‌کننده چند نفر، به این باور رسیدم که این مردم هر جای دنیا که باشند، خود را بالاتر و سایرین را حقیر و پست می‌بینند. مثلاً در فروشگاهی صاحب فروشگاه جوری با ما برخورد می‌کرد که انگار می‌خواهد ما را بیرون کند یا جای دیگری توی چشم ما نگاه کردند و گفتند زن‌های ایرانی به درد نمی‌خورند و چیپ هستند و مثال‌های دیگری شاید گفتن آنها حتی درست نباشد. این اتفاقات رفته‌رفته باورهای من را محکم و محکم‌تر می‌کردند. به شکلی که رفتار خوب آقایی که کارش را ول کرد و با ما آمد تا کارت مترو بخریم و بعد به مترو آمد و به ما یاد داد چگونه از کارت استفاده کنیم و چگونه شارژ اش کنیم، اصلاً به چشمم نمی‌آمد. انگار که دیواری از سیاهی بین من و این مردم کشیدند هرچقدر که آب بریزی تأثیری ندارد.

در سفرهایی که بعداً به ترکیه داشتیم،‌ منتظر یک واکنش منفی بودم تا یک بار دیگر به خودم بگویم ببین اشتباه نکردی. تقریباً در ذهن ام از همه‌چیز شاکی می‌شدم. از راننده تاکسی که کرایه‌اش را می‌خواست، از پلیسی که به سؤالم جواب نمی‌داد و هر چیزی که امکانش بود.

آخرین باری که به ترکیه رفتیم، در شهر قیصریه اقامت داشتیم. خوب به خاطر دارم بار اولی که به خیابان آمدیم بازهم منتظر بودم تا بار دیگر به تمام آنچه، که دیگر ایمان داشتم، تأکید کنم اما این بار سرسوزن بدی از کسی ندیدم. مردم به‌قدری مهربان بودند که شانس هرگونه برداشت منفی را از من می‌گرفتند. روز بعد که بیرون رفتیم، این بار در مورد خوبی‌های مردم این شهر حرف می‌زدیم. روز بعد باهم می‌گفتیم که این مردم چقدر مهربان‌اند و آدم اصلاً دلش برایشان تنگ می‌شود. حقیقتش واقعاً هم دلم برایشان تنگ‌شده. مثلاً یک ساندویچی بود که هر بار که به آنجا می‌رفتیم به گرمی از ما پذیرایی می‌کردند و ما دیگر با همه‌شان دوست شده بودیم و محال بود دیگر برای ناهار آنجا نرویم. روز آخر حتی موقع خداحافظی، دلم گرفت که دیگر نمی‌بینمشان.

برای تعطیلات سال نو به کشور آذربایجان رفتیم و آنجا دیگر تمام آن تفکرات منفی از بین رفت و من دیدم که چقدر ساده و راحت می‌توان رفتار ۱۰ نفر را به مردمی نسبت داد.

وقتی از این سفر برگشتیم، ذهن من خیلی درگیر بود که حالا که این خوبی ها را دیده، کدام برداشت صحیح بود؟ و نکند همه این‌ها اشتباه بوده باشد که باور دارم، بود. احساسات مبهم کودکی و شنیده‌ها و دیده‌های بسیارکم من از آدم‌هایی که نمی‌شناختم،‌ باعث شده بود تا عینکی را در مواجهه با مردمی به چشم بزنم که به من فقط بدی را نشان می‌داد.

حالا امروز فکر می‌کنم تعمیم دادن، در هر شکل و سطحی که باشد، غلط است و مهم نیست که چه شده که به این نتیجه رسیده‌ایم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *