در آستانه ترک خانه

ترک کردن یا اگر بهتر نگاه کنیم، تغییر برای همه ما کم‌وبیش سخت است. تغییری که به نظر دائمی است، دشوارتر و با فشار بیشتری همراه خواهد بود و من همه این‌ها را می‌دانم. اما به قول دوستی، آگاهی از به وقوع پیوستن مشکلی در آینده،‌ از حد و اندازه آن نمی‌کاهد.

تصمیم گرفتیم بزرگ‌ترها را در خانه‌های دیگران رها کنیم و کوچک‌ترها را تا جایی که می‌شود با خود ببریم ولی در خیال من، بزرگ‌ترها آرزوی کوچک‌تر بودن می‌کنند و کوچک‌ترها وقتی ما نیستیم، جشن می‌گیرند.

یخچال تنها وسیله‌ای بود که از من قدش بلندتر بود و در دل کمی خوشحال بودم که می‌رود اما زمانی که می‌رفت نگران بودم سرش به لوستر بخورد. میزتحریر هم خیلی جا گیر بود اما وقتی که بازش می‌کردم در دل انگار تاروپود کارهایی که کرده بودم را باز می‌کنم. زیر لب گفتم نگران نباش، این آقا دانشجوی دکتراست و می‌خواهد پایان‌نامه‌اش را تکمیل کند، قرار نیست به انباری بروی.

حالا امروز همه وسایل را گذاشتیم روی زمین تا ببینیم کدام را بهتر است با خود ببریم. حالا که خانه نیستیم، حتماً بحث می‌کنند و به هم فحش می‌دهند و حسن و جمال خود را به رخ یکدیگر می‌کشند. کوچک‌ترها فکر می‌کنند آنجا بهتر است، ولی چه کسی می‌داند. شاید آنقدر دیوارهایش تنگ باشد که جایی برای کسی نباشد یا آنقدر بزرگ که دیگر زیبایی گذشته را نداشته باشند.

امان از این کوچک‌ترها. اگر پای درد و دلشان که بنشینی،‌ تک‌تکشان دلشان خون است. می‌گویند بمانیم که چه؟‌ معلوم نیست اینجا کی بشکنیم. اصلاً اگر همه رفتند چه؟‌ بمانیم بر روی دیواری بدرخشیم که کسی نمی‌بیند؟ اصلاً آنجا سرنوشتمان هرچه پیش آورد، پیش آورد.

دیوارها همیشه غر می‌زنند و اکثر اوقات با صدایی خسته، مدام تکرار می‌کنند: دیوارها همیشه یک رنگ‌اند. دل‌خوش به چه شدید؟ آن رنگ‌ها و لعاب‌ها جز نقشی با رنگ نو نیستند. اینجا هم از همین دیوارها هست، کاش دیوارهای بیشتری دیده بودید.

بزرگ‌ترها اما آرامند و با لبخند و گاهی با گریه می‌گویند،‌ بروید و هرچقدر که دلتان خواست بدرخشید. اگر امروز نروید، شاید فردا که بزرگ‌تر شدید، غصه این روزها را با خود به هر دیواری ببرید.

و من دلم می‌خواست همه بیایند و یک‌بار دیگر کنار هم خانه‌ای داشته باشیم. چرا آرزوهای من همیشه از من بزرگ‌تر می‌شوند؟‌ انگار که در جنگی ظالمانه محکومم به رویارویی با رستمی که سالیان سال همه را شکست داده و من جوانکی با کمربند سفید.

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

خیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *